مسافران تنها
سینما موسیقی ادبیات سیاست
اونـــا کــه میــمیرن مـیرن تــــو بــرزخ قـاطـی میشـن اهــل بهشت و دوزخ کـــار همـــــه اونجــــا بخـور بخـــوابــه تــــا روز آخــــر ، کــه حساب کتــابــه اونجــــــا یـــــــه سـیستم اداری داره واســــــه خودش ســاعت کاری داره سیـستِم اونجــــارو میگـــن عــالیــه کـــلِّ لـــــــوازمــــش دیجـیـتــا لـیــــه فــرشتــه ای هست کـه کارش اینه صُب تـــاشـب اونجـا بگیـــره بشینه کـارکـه نباشه حــوصله ش سرمیره میشـینه بـا کــــامـپیــوتــــر ور مـیره مـیخواس تــــوی کـامپـــیوتـر بگــرده رف تـــو پــــروفـــایل یــه پیره مــرده کــــامپیوتــر یکی دو دفه گف: دینگ پـــرید توی گــزینه ی " دیپورتینگ " فرشته هه دسپاچه شد کلیک کــــرد کامپیوتر بدجوری جیکّ وجـیک کـــــرد یهــــو در یـــــــه قــبر کهــنــــه وا شد یـــــه پیــــره مـرد بـــــــا شکـوه پا شد ازش ســـوال کـــــــردن اسـمت چیـــه گفـت: ابــوالقــــــــــاسم فـــردوسیـــه در ادامه مطلب حتما تا حالا متوجه علاقه من به طنز شده اید این بار هم دو شعر طنز برایتان قرار داده ام در ادامه مطلب نظر فراموش نکنید......... خلیل جوادی فکر می کنم همه ی شما خلیل جوادی را می شناسید.حداقل همتون یکبار محکمه ی الهی را شنیده اید.شعر ی که شاید اولین بلوتوث فرهنگی ایران باشد. سعی کردم در این قسمت دوتا دیگر از شعرهای زیبای ایشان را بیاورم. اگر کمی حوصله دارید خواندشان را از دست ندهید. نظر فراموش نکنید............ شعر و دانلود قرائت شعر توسط خلیل جوادی در ادامه مطلب....... نظر فراموش نکنید............ یک داستان کوتاه و زیبا از صفورا نیری يادداشت هاي روزانه يك خانم خانه دار
امروز از همان اول صبح حال و هواي ديگري داشتم. به آشپزخانه كه رفتم،
انبوه ظرفهاي نشسته به من لبخند زدند، رختهاي چرك همسرم كنار پيراهنهاي
پر از لكه فرزندانم به چهره هايي متبسم شبيه بودند! ماهي تابه را در
آوردم دو پياز درشت را براي تهيه پياز داغ خرد كردم. اشك شوق (!) از
چمشهايم جاري شد و بي اختيار خواندم: من چه سبزم امروز.....
و اين تكيه كلامم در اين روز باشكوه شد! با خودم گفتم چطور از ميان همه
شعرها، اين شعر به زبانم آمد؟حتما حكمتي دارد و اين شادي صبحگاهي، بي
دليل نيست و امروز را نوع ديگري به پايان خواهم برد. انبوه لباسها را
شستم و خماندم: من چه سبزم امروز....
رفتم، شستم، دويدم و كار كردم و همچنان خواندم: من چه سبزم امروز....!
آري، بيهوده نبود امروز از ميان همه شعرها، خواندن دوباره خواندن اين
شعر به من الهام شده بود.
عصر كه همسر مهربانم به خانه آمد، براي اولين بار در عمرش خريد كرده
بود. گفت: يكي از همكاران مي خواست به ميدان ميوه و تره بار برود و مواد
لازم براي درست كردن ترشي را مطابق صورتي كه خانم و مادر خانمش داده بودند
تهيه كند و بعد به خانه مادر خانمش كه دو تا كوچه بالاتر از ماست بيايد.
در نتيجه با هم رفتيم و بعد هم مرا به خانه رساند.
همسر عزيزم يك گوني سبزي دنبال خود مي كشاند: 3 دسته جعفري ـ 3 دسته تره
ـ 1 دسته شنبليله ـ 1 دسته گشنيز و....
دانستم كه هيچ شعري بي حكمت به ذهن آدم نمي آيد...! صفورا نيري
يادداشت هاي روزانه يك خانم خانه دار
برگرفته از: نيري، صفورا، ماهنامه گل آقا، سال هفتم، شماره پنجم
نامهاي مستعار:ص.ن. آهنربا، ص.ص. سبزبانو
محل تولد: تهران
تاريخ تولد: 1324 نظر فراموش نکنید............................................. کارو کارو سال 1306 ه.ش در همدان ديده به جهان گشود اما مدتی در اراک و بروجرد نیز زندگی کرده است. اين شاعر نه چندان نامی اما برای اهل هنر آشنا مضمون بيشتر اشعارش دردهای اجتماعی است که فقر در آنها بيداد می کند. او بعد مرگ پدر مدتی را در مراغه و تبریز می گذرانند و مدتی بعد به تهران کوچ می کنند. کارو از نسل نخست شاعران نیمایی است. کارو یکبار ازدواج کرد و از همسرش جدا شد. او سه فرزند دارد دو دختر و یک پسر. رمی، ربکا و رنه. ویگن خواننده ایرانی نیز برادر وی بود.او با برادرش ویگن رابطه بسیار صمیمانه ای داشته است. کتاب معروف او سکوت سرد است که در سال 1334 به نثر و نظم درآورده و به چاپ رسانده از باقی آثارش نامه ها- خاطرات- گورکن را می توان نام برد. نوشتن يک وصيت نامه در سن 28 سالگی دست به خود کشی زد که خود از آن به 280 سال رنج و مشقت ياد می کند البته این پایان راه برای کارو نبود در این جا شعری فوق العاده از کارو را قرار داده ام و شعر زیبای دیگری از کارو تولد...... روزی که هیچگاه نفهمیدم برای چه باید خوشحال باشم پدر آن شب اگر خوش خلوتی پیدا نمی کردی کارو و ویگن نظر فراموش نکنید
فردوسی
ادامه مطلب
ادامه مطلب

ادامه مطلب
اين شاعر حساس بنا به گفته ای در همان سال 1334 بعد از
در سياهي شب ، چشم مستم خيره شد بر خانه اي
چون نگه كردم درون خانه از اون پنجره
صحنه اي ديدم كه قلبم سوخت چون جانانه اي
كودكي از سوز سرما ميزند دندان به هم
مردكي كور و فلج افتاده اي در يك گوشه اي
دختري مشغول عيش و نوش با بيگانه اي
مادري مات و پريشان مانده چون ديوانه اي
چون كه فارغ گشت از عيش و نوش آن مرد پليد
قصد رفتن كرد با حالت جانانه اي
دست در جيب كرد و زآن همه پول درشت
داد به دختر زآن همه پول درشت چند دانه اي
بر خودم لعنت فرستادم كه هرشب تا سحر
ميروم مست و شتابان سوي هر ميخانه اي
من در اين ميخانه، آن دختر زفقر
مي فروشد عصمتش را بهر نان خانه اي
تو ای مادر اگر شوخ چشمی ها نمی کردی
تو هم ای آتش شهوت شرر بر پا نمی کردی
کنون من هم به دنیا بی نشان بودم
پدر آن شب جنایت کرده ای شاید نمی دانی
به دنیایم هدایت کرده ای شاید نمی دانی
از این بایت خیانت کرده ای شاید نمی دانی 
| Design By : Night Skin |


