داستان کوتاه (1)
یک داستان کوتاه و زیبا از صفورا نیری
يادداشت هاي روزانه يك خانم خانه دار
امروز از همان اول صبح حال و هواي ديگري داشتم. به آشپزخانه كه رفتم،
انبوه ظرفهاي نشسته به من لبخند زدند، رختهاي چرك همسرم كنار پيراهنهاي
پر از لكه فرزندانم به چهره هايي متبسم شبيه بودند! ماهي تابه را در
آوردم دو پياز درشت را براي تهيه پياز داغ خرد كردم. اشك شوق (!) از
چمشهايم جاري شد و بي اختيار خواندم: من چه سبزم امروز.....
و اين تكيه كلامم در اين روز باشكوه شد! با خودم گفتم چطور از ميان همه
شعرها، اين شعر به زبانم آمد؟حتما حكمتي دارد و اين شادي صبحگاهي، بي
دليل نيست و امروز را نوع ديگري به پايان خواهم برد. انبوه لباسها را
شستم و خماندم: من چه سبزم امروز....
رفتم، شستم، دويدم و كار كردم و همچنان خواندم: من چه سبزم امروز....!
آري، بيهوده نبود امروز از ميان همه شعرها، خواندن دوباره خواندن اين
شعر به من الهام شده بود.
عصر كه همسر مهربانم به خانه آمد، براي اولين بار در عمرش خريد كرده
بود. گفت: يكي از همكاران مي خواست به ميدان ميوه و تره بار برود و مواد
لازم براي درست كردن ترشي را مطابق صورتي كه خانم و مادر خانمش داده بودند
تهيه كند و بعد به خانه مادر خانمش كه دو تا كوچه بالاتر از ماست بيايد.
در نتيجه با هم رفتيم و بعد هم مرا به خانه رساند.
همسر عزيزم يك گوني سبزي دنبال خود مي كشاند: 3 دسته جعفري ـ 3 دسته تره
ـ 1 دسته شنبليله ـ 1 دسته گشنيز و....
دانستم كه هيچ شعري بي حكمت به ذهن آدم نمي آيد...!
صفورا نيري
يادداشت هاي روزانه يك خانم خانه دار
برگرفته از: نيري، صفورا، ماهنامه گل آقا، سال هفتم، شماره پنجم
نامهاي مستعار:ص.ن. آهنربا، ص.ص. سبزبانو
محل تولد: تهران
تاريخ تولد: 1324
نظر فراموش نکنید.............................................