سال های
رفاقت.......
.JPG)

این دومین مطلبی است که به یاد علی حاتمی قرار می دهم.
این نوشته ای است به قلم داوود رشیدی است.
حاتمى جوان....
اداره هنرهاى دراماتيك در اوايل دهه چهل - كه به تازگى از اروپا به
ايران بازگشته بودم- يك كلاس بازيگرى تشكيل داده بود كه مسئوليتش با من
بود. على حاتمى را نخستين بار در اين كلاس ها ديدم. آمده بود تا بازيگرى
ياد بگيرد و آماده كار كردن هم بود. مى دانيد كه خيلى ها در همان ابتداى
كار از روى خجالت و شرم، نمى توانند كار كنند اما حاتمى در كنار جواد
طاهرى- از بچه هاى خوب آن روزگار كه حالا در ايران نيست- هميشه آماده
بودند براى قضاوت، براى بحث و براى گفت و گوهايى كه نشان مى داد ذهن فعالى
دارند. دوستى من با حاتمى از اينجا آغاز شد و ادامه پيدا كرد. تا آن حد
كه رفته رفته به هم نزديك شديم و رفت و آمد خانوادگى پيدا كرديم. تا چند
سال بعد ديگر دوستانى صميمى بوديم، از كوچك ترين مسائل مربوط به هم آگاهى
داشتيم و درباره همه چيز با هم مشورت مى كرديم. وقتى تالار سنگلج افتتاح
شد، حاتمى هم نمايشنامه حسن كچل را نوشته بود و من تصميم گرفتم آن را روى
صحنه ببرم. تا قبل از اين، من متنى ايرانى اجرا نكرده بودم اما حسن كچل
ويژگى هايى داشت كه متقاعد شدم در اجرا امكانات فراوانى را در اختيار
گروه قرار مى دهد. از يك سو، طنز جارى در داستان و از سوى ديگر شكل
ديالوگ نويسى حاتمى در كنار داستانى كه روايت يك سفر بلند بود، ويژگى كار
حاتمى تلقى مى شد و در اجرا هم اين ايرانى بودن مدنظر قرار گرفت. رقص
ايرانى، آواز ايرانى و اجرايى نزديك به نمايش هاى سنتى ايرانى، باعث شد حسن
كچل با استقبال چشمگيرى روبه رو شود. با برخى تمهيدات، از جمله ورود اركستر
از پشت جايگاه صندلى ها، تماشاگر از ابتدا وارد داستان مى شد و اجراى
پرويز فنى زاده در نقش حسن كچل- كه اگر اشتباه نكنم اولين نقش اولش در يك
نمايش هم بود- در همراهى تماشاگر نقش مهمى داشت. حسن كچل مثل خيلى از
نمايشنامه هاى ايرانى آن سال ها كه در سنگلج روى صحنه مى رفتند با
استقبال روبه رو شد اما اين، همه واكنش ها نبود. گروهى از روشنفكران
افراطى با نظرگاه هاى سياسى، مقالات تندى درباره كار نوشتند. اين گروه
اعتقاد داشتند كارهايى نظير حسن كچل باعث خمودگى فكرى تماشاچى مى شود در
حالى كه بايد اين تماشاچى را بيدار كرد و حتى با شلاق، او را به فكر كردن
واداشت. مردمى بودن يك نمايش هم ديگر ايرادى بود كه بر كارهايى مثل حسن
كچل گرفته مى شد. اين اما با هدف ما تفاوت داشت. در آن سال ها ما سعى
داشتيم مردم را با تئاتر آشتى دهيم و البته، كارهايى هم كه روى صحنه مى
رفت، آثار مبتذلى نبودند. در پشت ظاهر ساده شان نگاهى فلسفى داشتند و
تكنيك هاى تئاترى نوين را هم رعايت مى كردند. على حاتمى آن سال ها جوان
بود و پر انرژى. سرحال كار مى كرد و مدتى بعد با على عباسى فيلم حسن
كچل را هم جلوى دوربين برد كه كار متفاوتى بود.
حاتمى حرفه اى....
چند سال بعد باز هم با حاتمى كار كردم. در اواسط دهه پنجاه، من مسئول
واحد نمايش تلويزيون بودم و تلاش كردم تا حاتمى داستان هاى مولوى را در
تلويزيون بسازد. آن زمان، هنگامى بود كه حاتمى به دليل وسواس، وقت و
زمانى كه مى گذاشت چندان مورد علاقه و تشويق تهيه كنندگان نبود. وقتى حاتمى
براى كار روى مجموعه داستان هاى مولوى برگزيده شد، مخالفت هايى صورت گرفت
كه حاتمى ممكن است از عهده كار روى پروژه اى كه نام مولوى بر خود دارد،
برنيايد. گفتند كه هر كسى نمى تواند كارى درباره مولوى را بسازد و اين
مسئله نياز به وقت بيشتر دارد. با اين حال با پشتيبانى هايى كه صورت گرفت،
داستان هاى مولوى با بضاعت آن زمان تلويزيون كارى درخور توجه شد و با
تماشاگر رابطه برقرار كرد، به شكلى كه كار روى مجموعه سلطان صاحبقران هم
در دستور كار تلويزيون قرار گرفت. آن مجموعه هم براى پخش و حتى در مرحله
ساخت با مشكلاتى روبه رو شد چون مضمونش به شاه كشى اختصاص داشت و يادم
مى آيد براى تصميم گيرى در مورد پخش آن سه مدير تلويزيون مامور شدند تا
كار را ببينند و نهايتاً با راى دو به يك سلطان صاحبقران روى آنتن رفت.
هيچ اتفاقى هم نيفتاد و تنها ثابت شد كه آنها هيچ تصور و شناختى از اين
مقوله ندارند. در آن مقطع زمان زيادى را با حاتمى بودم. او فرق كرده بود
و باتجربه تر شده بود، ولى دليل نمى شد كه اين مسئله را به رخ بكشد. با
اينكه مدت زيادى را با هم بوديم، ولى هيچ وقت نمى فهميدم كه او چه زمانى
كتاب مى خواند، كى فيلم مى بيند و چه وقت متن هايش را مى نويسد، ولى هميشه
به روز بود. آخرين كتاب ها را خوانده بود، خوب فيلم مى ديد و هميشه يك
متن تازه داشت كه در شكل نگارش غافلگيركننده بود.
حاتمى آرام....
ماجراى ساخت مجموعه جاده ابريشم به پيش از انقلاب بازمى گردد. حاتمى تصميم
گرفته بود براى فيلمبردارى اين مجموعه يك شهرك سينمايى بسازد و مقدمات اين
مسئله هم فراهم شد. براى ساخت وساز آن با يك گروه ايتاليايى مذاكره شد و
تقريباً همه چيز آماده بود كه انقلاب شد. در جريان انقلاب تلويزيون نقش
پررنگ ترى در وقايع اجتماعى پيدا كرد و درها هم باز شد. براى همين جاده
ابريشم هم براى ساخت به مشكلى برنخورد.
با اين حال در تغيير مديريت ها هر مديرى سعى كرد سليقه خود را به كار
تحميل كند و البته به دليل بودجه سنگين اين مجموعه هميشه هم كار در معرض
توجه مديران بود. در چند مقطع مجموعه براى دو سه ماه تعطيل شد و حاتمى
حرف مديران را مى شنيد، برخى از نظراتشان را در كار لحاظ مى كرد و
بسيارى را هم مى پذيرفت اما بعد در كار كنارشان مى گذاشت. بچه ها مى
آمدند، كار مى كردند و در وقفه هايى كه پيش مى آمد، سر كارهاى سينمايى مى
رفتند. خود حاتمى هم در يكى از اين وقفه ها كمال الملك را جلوى دوربين
برد. درباره آنچه از آن به عنوان وسواس حاتمى نام مى برند، بايد گفت كه
اين وسواس بر اجراى متن بود. البته اينگونه هم نبود كه حاتمى بحث نكند. نمى
گفت كه فقط حرف من است و لاغير.
حرف ديگران را گوش مى كرد، اما آنقدر متن ها و جملات آن درست چيده شده بود
و آنقدر مينياتورى بود كه نمى شد در آن دست برد. او خودش معمولاً تا روز
آخر روى متن ها كار مى كرد و متن نهايى يك روز پيش از فيلمبردارى يا گاه صبح
روز فيلمبردارى هنگام گريم به دست بازيگر مى رسيد. با اين همه جلوى دوربين
على حاتمى هميشه راحت بودم، چنان كه بازيگران ديگر هم اينگونه بودند. او
هميشه با بازيگرانش رابطه آرامى داشت، تند حرف نمى زد و اعتقاد داشت
هنرپيشه نگين يك فيلم يا مجموعه است و او است كه ديده مى شود، براى همين
بايد از هر حيث راحت باشد. روزهايى پيش مى آمد كه بازيگر آماده اجراى يك
صحنه نبود و حاتمى به راحتى اين مسئله را مى پذيرفت و كار آن بازيگر را
به روز ديگرى موكول مى كرد. يادم مى آيد روزى را كه قرار بود يكى از
بازيگران يك نعلبكى را پس از پايان يك بحث از پنجره به بيرون پرت كند،
حاتمى هم كه هميشه از اشياى واقعى در فيلم هايش استفاده مى كرد، دو
نعلبكى داشت كه براى اين صحنه كنار گذاشته بود. پايين پنجره تشكى گذاشت
تا نعلبكى قديمى نشكند اما در هر دو برداشت نعلبكى شكست. همه منتظر عكس
العمل تند حاتمى بودند، اما او چنين نكرد. به روى خودش هم نياورد و
پذيرفت كه بازيگر در اين صحنه مقصر نبوده است. حاتمى هميشه آرام بود و
اين مهمترين ويژگى اش سر صحنه فيلمبردارى بود.
شرق آذر ۸۴