نوستالژی کارتون(2)

همه ی مشق های ننوشته

 

 

پسر شجاع

 

به یاد خانم کوچولو،خرس مهربان و شیپورچی

همه آن مشق های ننوشته

 

بچه که بودیم،خیلی چیزها برایمان مهم نبود.به خیلی چیزها توجه نمی کردیم

و فقط لذتش را می بردیم.ساده ترین چیزها می توانست تمام زندگی مان شود.

تمام دنیایمان.ممکن بود همراه پسر شجاع با خانم کوچولو قهر کنیم و یا همراه

خرس مهربان،حال شیپورچی را بگیریم.اصلا هم برایمان عجیب نبود که خودمان

را در دنیای رنگی باخطوط ساده و نقاشی تصور کنیم.

وقتی آن سورتمه ی پرنده با اسب بالدار سفیدش و دنباله ای ازستاره های

درخشان شروع به حرکت می کرد و صورت پسر شجاع و خانم کوچولو که با هم حرف

می زدند تمام تصویر را پرمی کرد و بعد چرخیدن آن ها در دایره های نورانی

و تصویروحشت زده ی روباه کوچولو می آمد که به دکل چوبی قایق چنگ زده بود

دیگر هیچ چیز از دنیا نمی خواستیم.یک کاسه پر از پفک نمکی نارنجی و دیدن

پسر شجاع که می رفت تا گیاه کوهی برای درمان خانم کوچولو بیاورد همه ی

دنیایمان می شد و باز همان قسمت های تکراری دوست داشتنی اصلا هم مهم نبود.

که چرا سکنه ی این دهکده این قدر کم تعدادند و چرا آن قدر پدر مادر مجرد

در داستان زیاد است.هیچ سوال نمی کردیم که مادر پسر شجاع کجاست؟

برایمان طبیعی بود که آن آقای سگ آبی را که شبیه خشکبار فروش محلمه مان

بود پدر پسر شجاع بنامیم.

پسر شجاع که شروع می شد من هم وارد دنیای رنگی او می شدم.با همان پیژامه

و دمپایی و همان پیراهنآستین کوتاه چهارخانه.

الان که به عکس های این برنامه نگاه می کنم،یاد مشق های ننوشته ام

می افتم و عددنویسی با حروف و غروب های قرمز و نارنجی.آن موقع ها

و پاییزهایی که اذان وسط برنامه کودک می افتاد.یاد تیرکمانی که پشت

گلدان قایم کرده بودم و یاد خانم کوچولو که دوستش داشتم وشبیه یکی از

دختر های فامیل های دورمان بود که بعد ها شبیه بلفی در کارتون بلفی و

لی لی بیت شد.

یادایستادن های سرکوچه وجمله ای که می گفتیمٍ(من برم خونه پسر شجاع داره)

 

 

 

 

ویژه حاتمی (3)

سال های غربت

 

 این آخرین مطلبی است که به یا د علی  حاتمی می گذارم.

 این مطلب نوشته ای بسیار زیبا از مازیار میری به یاد علی حاتمی است.

 

 اگر عاشق حاتمی اگر عاشق مجید ظروفچی هستید از دست ندهید و نظر فراموش نکنید.

 

 سال های غربت

سالهای شصت،شصت و یک،من یازده ساله مجبور شدم به همراه خانواده سفری را

شروع کنم که نه می دانستم مقصد کجاست و نه آنکه چقدر طول می کشد.

فقط می دانم در اولین کشوری که قرار بود چند روز در آن بمانیم شش سال 

گرفتارشدیم.

سال دوم خانه ای اجاره کردیم که مبله بود و یک ویدئو t7 داشت که نوارهای

بتامکس می خوردو صاحبخانه هم کلی به خاطرش به ما فخر می فروخت.

یه روزی که داشتم خودمو و اطرافمو کشف می کردم به یک مغازه رسیدم که

فیلم اجاره می داد. کلی داخلش گشت زدم وقتی صاحب مغازه فهمید ایرانی ام

بهم گفت یه فیلم ایرانی دارم که به همراه چند فیلم آمریکایی از یک مهاجر

ایرانی خریده بود .وقتی فیلم را بهم نشان داد با روش با خط بد نوشته بود

حاتمی. نمی دانم چه بود سریع اجاره کردم. سوته دلان بود.سال ها آن فیلم

پیش من ماند .

با مجید ظروفچی بزرگ شدم.با حبیب آقا عشق را یاد گرفتمو جدا باسوته دلان

اولین بار عاشق شدم.

آن هم دختر همسایمان که اسمش فیلز بود.

من فقط 14سالم بود.او13 سال. ولی عاشقش شده بودم نمی دانم چه بودولی مثل

مجید ظروفچی که ختم اقدس اقدس گرفته بود برایش نامه نوشتم .فکر کن غربت،

عاشقی،اما شده بود.یک روز که کسی خانه ما نبود گفت می خواهد بیاید پیشم.

خوشحال بودم و سرازپا نمی شناختم دو نفری ساختمان را پاییدم هیچکس نبود.

خلوتمان شکل گرفت ولی نه سن مان به روشنفکرها می خورد که سیگار بکشیم

حرف سیاسی بزنیم نه به .....

بگذریم دختر از من خواست با هم فیلم ببینیم ومن هیچ فیلمی به غیر از

سوته دلان نداشتم و برای بار2561ام اون را دوباره پلی کردم و با

پدر سوختگی مطلق هر چی دلم می خواست بهش بگم از زبان مجید ظروفچی و

حبیب آقا واقدس ترجمه کردم واون روز عشق شکل گرفت و یادم نیست شاید 2562

بار قربان صدقه حاتمی و وثوقی و مشایخی رفتم.

 

و سال ها گذشت و من به ایران آمدم اما اینبار یک ویدئو سوپار داشتم با

یک تلویزیون 14اینچ که من شبها به اتاقم می بردمکه تا صبح فیلم ببینم.

اما اون شب گوینده اخبار گفت حال علی حاتمی خوب نیست و پشت صحنه فیلم

تختی را پخش کرد و یه صحنه غم انگیز که آقای انتظامی برای حاتمی

دعامی کرد. اون شب بازم ویدئو را به اتاقم بردم و سوته دلان را گذاشتم

و تا صبح گریه کردم واز خدا خواستم که تورو به بزرگیت تورو به کرامتت

به خاطر حال خوب آن سالها ی خوب حالش را خوب کن.

من باهاش اولین عشق را تجربه کردم با هاش فقر را چشیده بودم دربه دری را

تجربه کردم وتنها یارمن در آن سالها بود.

نمی دونم چه قدر گریه کردم که خوابم برد ولی این ساعت لعنتی به 8 صبح رسید

مادرم در اتاقم را باز کرد و گفت حاتمی رفت و اون ویدئو لعنتی که هنوز

این عادت لعنتی را ترک نکرده که و وقتی فیلم تمام می شه بر می گرده و 

از سر شروع می کنه داشت صحنه ای را نشان می داد که مجید ظروفچی به

حبیب آقا داره میگه((یه نامسلمانی نیست من را ببره امامزاده داوود

حالم را خوب کنه )) و من به جای تالار وحدت رفتم امامزاده داوود و از

خدا گله کردم که چرا دعام بر آورده نشد و حالا بعد از سالها دلم می خواد

یه مسلمانی پیدا بشه حال منو خوب کنه...

یادش بخیر.........

 

شرق آذر ۸۴

 

ویژه حاتمی (2)

سال های

        رفاقت.......

 

 

 

این دومین مطلبی است که به یاد علی حاتمی قرار می دهم.

این نوشته ای است به قلم داوود رشیدی است.

 

 

حاتمى جوان....

اداره هنرهاى دراماتيك در اوايل دهه چهل - كه به تازگى از اروپا به

ايران بازگشته بودم- يك كلاس بازيگرى تشكيل داده بود كه مسئوليتش با من

بود. على حاتمى را نخستين بار در اين كلاس ها ديدم. آمده بود تا بازيگرى

ياد بگيرد و آماده كار كردن هم بود. مى دانيد كه خيلى ها در همان ابتداى

كار از روى خجالت و شرم، نمى توانند كار كنند اما حاتمى در كنار جواد

طاهرى- از بچه هاى خوب آن روزگار كه حالا در ايران نيست- هميشه آماده

بودند براى قضاوت، براى بحث و براى گفت و گوهايى كه نشان مى داد ذهن فعالى

دارند. دوستى من با حاتمى از اينجا آغاز شد و ادامه پيدا كرد. تا آن حد

كه رفته رفته به هم نزديك شديم و رفت و آمد خانوادگى پيدا كرديم. تا چند

سال بعد ديگر دوستانى صميمى بوديم، از كوچك ترين مسائل مربوط به هم آگاهى

داشتيم و درباره همه چيز با هم مشورت مى كرديم. وقتى تالار سنگلج افتتاح

شد، حاتمى هم نمايشنامه حسن كچل را نوشته بود و من تصميم گرفتم آن را روى

صحنه ببرم. تا قبل از اين، من متنى ايرانى اجرا نكرده بودم اما حسن كچل

ويژگى هايى داشت كه متقاعد شدم در اجرا امكانات فراوانى را در اختيار

گروه قرار مى دهد. از يك سو، طنز جارى در داستان و از سوى ديگر شكل

ديالوگ نويسى حاتمى در كنار داستانى كه روايت يك سفر بلند بود، ويژگى كار

حاتمى تلقى مى شد و در اجرا هم اين ايرانى بودن مدنظر قرار گرفت. رقص

ايرانى، آواز ايرانى و اجرايى نزديك به نمايش هاى سنتى ايرانى، باعث شد حسن

كچل با استقبال چشمگيرى روبه رو شود. با برخى تمهيدات، از جمله ورود اركستر

از پشت جايگاه صندلى ها، تماشاگر از ابتدا وارد داستان مى شد و اجراى

پرويز فنى زاده در نقش حسن كچل- كه اگر اشتباه نكنم اولين نقش اولش در يك

نمايش هم بود- در همراهى تماشاگر نقش مهمى داشت. حسن كچل مثل خيلى از

نمايشنامه هاى ايرانى آن سال ها كه در سنگلج روى صحنه مى رفتند با

استقبال روبه رو شد اما اين، همه واكنش ها نبود. گروهى از روشنفكران

افراطى با نظرگاه هاى سياسى، مقالات تندى درباره كار نوشتند. اين گروه

اعتقاد داشتند كارهايى نظير حسن كچل باعث خمودگى فكرى تماشاچى مى شود در

حالى كه بايد اين تماشاچى را بيدار كرد و حتى با شلاق، او را به فكر كردن

واداشت. مردمى بودن يك نمايش هم ديگر ايرادى بود كه بر كارهايى مثل حسن

كچل گرفته مى شد. اين اما با هدف ما تفاوت داشت. در آن سال ها ما سعى

داشتيم مردم را با تئاتر آشتى دهيم و البته، كارهايى هم كه روى صحنه مى

رفت، آثار مبتذلى نبودند. در پشت ظاهر ساده شان نگاهى فلسفى داشتند و

تكنيك هاى تئاترى نوين را هم رعايت مى كردند. على حاتمى آن سال ها جوان

بود و پر انرژى. سرحال كار مى كرد و مدتى بعد با على عباسى فيلم حسن

كچل را هم جلوى دوربين برد كه كار متفاوتى بود.

 

 

حاتمى حرفه اى....

 

چند سال بعد باز هم با حاتمى كار كردم. در اواسط دهه پنجاه، من مسئول

واحد نمايش تلويزيون بودم و تلاش كردم تا حاتمى داستان هاى مولوى را در

تلويزيون بسازد. آن زمان، هنگامى بود كه حاتمى به دليل وسواس، وقت و

زمانى كه مى گذاشت چندان مورد علاقه و تشويق تهيه كنندگان نبود. وقتى حاتمى

براى كار روى مجموعه داستان هاى مولوى برگزيده شد، مخالفت هايى صورت گرفت

كه حاتمى ممكن است از عهده كار روى پروژه اى كه نام مولوى بر خود دارد،

برنيايد. گفتند كه هر كسى نمى تواند كارى درباره مولوى را بسازد و اين

مسئله نياز به وقت بيشتر دارد. با اين حال با پشتيبانى هايى كه صورت گرفت،

داستان هاى مولوى با بضاعت آن زمان تلويزيون كارى درخور توجه شد و با

تماشاگر رابطه برقرار كرد، به شكلى كه كار روى مجموعه سلطان صاحبقران هم

در دستور كار تلويزيون قرار گرفت. آن مجموعه هم براى پخش و حتى در مرحله

ساخت با مشكلاتى روبه رو شد چون مضمونش به شاه كشى اختصاص داشت و يادم

مى آيد براى تصميم گيرى در مورد پخش آن سه مدير تلويزيون مامور شدند تا

كار را ببينند و نهايتاً با راى دو به يك سلطان صاحبقران روى آنتن رفت.

هيچ اتفاقى هم نيفتاد و تنها ثابت شد كه آنها هيچ تصور و شناختى از اين

مقوله ندارند. در آن مقطع زمان زيادى را با حاتمى بودم. او فرق كرده بود

و باتجربه تر شده بود، ولى دليل نمى شد كه اين مسئله را به رخ بكشد. با

اينكه مدت زيادى را با هم بوديم، ولى هيچ وقت نمى فهميدم كه او چه زمانى

كتاب مى خواند، كى فيلم مى بيند و چه وقت متن هايش را مى نويسد، ولى هميشه

به روز بود. آخرين كتاب ها را خوانده بود، خوب فيلم مى ديد و هميشه يك

متن تازه داشت كه در شكل نگارش غافلگيركننده بود.

 

حاتمى آرام....

 

 

ماجراى ساخت مجموعه جاده ابريشم به پيش از انقلاب بازمى گردد. حاتمى تصميم

گرفته بود براى فيلمبردارى اين مجموعه يك شهرك سينمايى بسازد و مقدمات اين

مسئله هم فراهم شد. براى ساخت وساز آن با يك گروه ايتاليايى مذاكره شد و

تقريباً همه چيز آماده بود كه انقلاب شد. در جريان انقلاب تلويزيون نقش

پررنگ ترى در وقايع اجتماعى پيدا كرد و درها هم باز شد. براى همين جاده

ابريشم هم براى ساخت به مشكلى برنخورد.

با اين حال در تغيير مديريت ها هر مديرى سعى كرد سليقه خود را به كار

تحميل كند و البته به دليل بودجه سنگين اين مجموعه هميشه هم كار در معرض

توجه مديران بود. در چند مقطع مجموعه براى دو سه ماه تعطيل شد و حاتمى

حرف مديران را مى شنيد، برخى از نظراتشان را در كار لحاظ مى كرد و

بسيارى را هم مى پذيرفت اما بعد در كار كنارشان مى گذاشت. بچه ها مى

آمدند، كار مى كردند و در وقفه هايى كه پيش مى آمد، سر كارهاى سينمايى مى

رفتند. خود حاتمى هم در يكى از اين وقفه ها كمال الملك را جلوى دوربين

برد. درباره آنچه از آن به عنوان وسواس حاتمى نام مى برند، بايد گفت كه

اين وسواس بر اجراى متن بود. البته اينگونه هم نبود كه حاتمى بحث نكند. نمى

گفت كه فقط حرف من است و لاغير.

 

حرف ديگران را گوش مى كرد، اما آنقدر متن ها و جملات آن درست چيده شده بود

و آنقدر مينياتورى بود كه نمى شد در آن دست برد. او خودش معمولاً تا روز

آخر روى متن ها كار مى كرد و متن نهايى يك روز پيش از فيلمبردارى يا گاه صبح

روز فيلمبردارى هنگام گريم به دست بازيگر مى رسيد. با اين همه جلوى دوربين

على حاتمى هميشه راحت بودم، چنان كه بازيگران ديگر هم اينگونه بودند. او

هميشه با بازيگرانش رابطه آرامى داشت، تند حرف نمى زد و اعتقاد داشت

هنرپيشه نگين يك فيلم يا مجموعه است و او است كه ديده مى شود، براى همين

بايد از هر حيث راحت باشد. روزهايى پيش مى آمد كه بازيگر آماده اجراى يك

صحنه نبود و حاتمى به راحتى اين مسئله را مى پذيرفت و كار آن بازيگر را

به روز ديگرى موكول مى كرد. يادم مى آيد روزى را كه قرار بود يكى از

بازيگران يك نعلبكى را پس از پايان يك بحث از پنجره به بيرون پرت كند،

حاتمى هم كه هميشه از اشياى واقعى در فيلم هايش استفاده مى كرد، دو

نعلبكى داشت كه براى اين صحنه كنار گذاشته بود. پايين پنجره تشكى گذاشت

تا نعلبكى قديمى نشكند اما در هر دو برداشت نعلبكى شكست. همه منتظر عكس

العمل تند حاتمى بودند، اما او چنين نكرد. به روى خودش هم نياورد و

پذيرفت كه بازيگر در اين صحنه مقصر نبوده است. حاتمى هميشه آرام بود و

اين مهمترين ويژگى اش سر صحنه فيلمبردارى بود.

شرق آذر ۸۴

 

 

 

نوستالژی کارتون(1)

فوتبالیست ها تجسم واقعیت............

 

 

فوتبالیستها یک شباهت مهم با داربی پایتخت یا سریال نرگس داشت.

گرچه تقریبا همه ادعا می کردیم که چقدر چرت و مزخرفه اما بازهم نمی شد

از تماشایش صرف نظر کرد.

فوتبالیست ها در 15 کشور دنیا به نمایش در می آمد.

بسیاری از فوتبالیستها بزرگ فوتبالشان را مدیون این کارتون بوده اند.

شاید باورتان نشود که زیدان و دلپیرو هم عاشق سوباسا اوزارا بوده اند.

در ایران دوسری از این کارتون پخش شد که سری مهمتر و طولانی تر

که ما تا قسمت صد وبیست و انمش را یادمان می آید در سال 1981 با نام

کاپیتان سوبا وارد بازار جهان شد.

این کارتون در کشورهای مختلف با نامهای متفاوت پخش می شد که جالبترین

نام را کشورهای عربی به اسم کاپیتان ماجد استفاده می کردند.

شاید به خاطر ماجد عبدالله بازیکن عربستان که صد و پنجاه و خرده ای بازی

ملی داشت .ما ایرانی ها آن زمان این اندازه قدر دایی را نمی دانستیم.

ما ایرانی ها همواره به دلیل مسائل اخلاقی!!!!!از دیدن ماجراهای عشقی

سوبا محروم بودیم.شاید جالبترین بخش کارتون دعوای کاکرو با مربی جدیدش

بود که این مربی نشان داد اهل بازیکن سالاری نیست.

ای کاش اینجا را مربیان ایرانی می دیدند.

 

 

 

 

 

کاشیرو چند سال بعد

1)سالها بعد هنگامیکه علی علیزاده در بازی های پرسپولیس آن اوت دستی های

عجیب غریبش را پرتاب می کرد بعد از ظهر های دور دستی را به یاد می اورد

که پای تلویزیون می نشست و با شش دانگ حواس کارتون فوتبالیست ها را

می دید.

علیزاده کار نداشت که این کارتون به سفارش فدراسیون ژاپن و برای

تقویت روحیه فوتبالی ژاپنی هاساخته شده است کارتون را می دید به

عشق سوباسا و ماسارو و بر بچه های خشن تر مثل واکاشیزوما و کاکرو

وازخداش بود در آن سطح بازی کند. اما در میان این همه ستاره یک بازیکن

بی ستاره هم بود که علیزاده کوچکترین حرکاتش را مثل مدیر خرید یک باشگاه

زیر نظر داشت. کاشیرو و کاشیرو چیزی نبود جز اوت دستی هایش

دور خیز می کرد و با تمام قدرت چنان اوت دستی های کارسازی پرتاب میکرد

که تنها یک ضربه کوچک به آن باعث می شد توپ توی دروازه قرار بگیرد.

و علیزاده در پرسپولیس چیزی نبود جز اوت دستی هایش.

2)گفتنی است که تنها کاشیرو نبود که به واقعیت پیوست.در فوتبالیست ها

آن ها به دنبال یک مربی برزیلی عموی سوبا بودندکه بعد ها این آدم به

زیکو تغییر نام داد.

در فوتبالیست ها تاکتیک دفاعی به نام قفس پرنده بود که بعد ها یونان

به وسیله ی آن قهرمان یورو2004 شد.

 

 

 

 

 

 

ویژه حاتمی (1)

  مردی که در پاییز رفت

 

۱۵آذر  امسال سیزدهمین سالگرد علی حاتمی نابغه ی سینما ی ایران است.

 

به همین مناسبت در این هفته چند مطلب از ویژه نامه شرق که در سال ۸۴ به یاد علی حاتمی

 

چاپ شد را قرار می دهم.

 

اولین مطلب نوشته ی مسعود کیمیایی است.................

 

به ياد مى آورم سال هاى دور در خيابان لاله زار كه پر از سينما بود و

نئون هاى تازه آمده و صداى موسيقى كه پخش خيابان بود، به باران هاى

ريز كه كف خيابان را براق مى كرد و چراغ هاى سبز و سرخ نئون را پس

مى داد، مى آمد. دو سينما رو به روى هم بود. سينما ايران كه سال ها

فيلم هاى موزيكال كمپانى مترو را نمايش مى داد و سينما ركس كه فيلم هاى

وسترن، وحشت آور و گانگسترى نمايش مى داد. فيلم هاى بريگادون و اكلاهاما و

ماريو مونتز و استر ويليامز اين سوى خيابان بود و آن سو ماجراى نيم روز

و گرى كوپر، حمله به رودخانه، گاى مديسون و خانه وحشت و سلطان اوكيف،

برت لنكستر، دزد سرخ پوش با نيك كراوات كه لال بود و با مشعل كه برت

لنكستر بود، بندباز هم بودند.

اين دو سينما سال هاى خوبى با هم زندگى كردند. دلتنگ هم مى شدند و نيمه

هاى شب به ديدن هم مى رفتند. بوفه ها پر بود از مسقطى و دوغ عرب و

ليموناد كه از هم پذيرايى مى كردند. تا من فيلم قيصر و رضا موتورى را

در سينما ركس ساختم و تو آمدى و موزيكال ها را در سينماى ايران ساختى:

حسن كچل، بابا شمل و...

 

ما هر شب در لاله زار تنها مى شديم. مى آمديم سراغ هم و دلتنگى مى كرديم.

اول سينما ركس سقف ريخت. بعد از يك هفته دوام سينما ايران در شكسته شد.

پنجره ها بسته و آپارات ها خاموش شد. روى صندلى ها سقف ريخته شده، گل شد.

باران به سالن و صندلى مى ريخت. سينماى موزيكال، شريف و كودكانه، رفت بهشت

زهرا، قطعه هنرمندان. اما مردم ول كن نبودند. نگذاشتند خيابانى خلوت

بماند. دور تو بودند و گريستند. سينما متروپل پر بود از فيلم هاى بزرگ و

زيبا، نمى دانم چرا اين سينما مال داريوش مهرجويى بود. حساس و خوش دان،

صبور و تنها كه پر از دانسته هاى زيبا بود. با فيلم گاو آمده بود.

سينما متروپل داشت فيلم پستچى را مى ساخت. متروپل و ركس بسيار براى

موزيكال هاى سينما ايران گريستند. آنجا كه خوابيدى، همسايه ها آمدند. جلال

مقدم. بهرام رى پور. فردين و روبيك منصورى... و هى آمدند.

آمدند تا لاله زار دوباره در خاك بوى لاله گرفت. على عزيز، من مانده ام

تنها در خيابان لاله زار و سينما متروپل كه هنوز فيلم خوب دارد. روزى

آپارات من فيلم هاى پرشورى نشان مى داد. چه خوب شد على كه نديدى چطور

لاله زار تعطيل شد.

اما هنوز از سينماى متروپل صداى سنتور داريوش مى آيد. من هنوز در متروكه

هاى سالن انتظار و جعبه برنامه آينده تو را زير چشم در آن سوى خيابان

دارم. هم اكنون در جلو سينماى موزيكال شكلات و ساندويچ مى فروشند. بوفه

چى تو مانده است تا اطعام كند. على عزيز، تو گفتى فردين بخواند: خواند.

ملك مطيعى بخواند: خواند. سينماى تو مى رقصيد و مى خواند، اما اندوه را

فراموش نمى كرد.

من هنوز در آن متروكه سينما ركس با ماجراى نيم روز مانده ام. همه رفته

اند. ويل كين بايد تنها بجنگد. در آخرين قطار كه آمد و آخرين تبهكار را

آورد، حتى زنش با همان قطار كه آخرين تبهكار را آورده بود، رفت. من مانده

ام و اين همه باران زمستانى كه از سقف ريخته ام بر صندلى ها مى بارد. صداى

سنتور داريوش از متروپل مى آيد. دلم براى كنارت بودن تنگ است.

 

 

نظر فراموش نکنید..................

داستان کوتاه (1)

یک داستان کوتاه و زیبا از صفورا نیری

 

يادداشت هاي روزانه يك خانم خانه دار

امروز از همان اول صبح حال و هواي ديگري داشتم. به آشپزخانه كه رفتم،

انبوه ظرفهاي نشسته به من لبخند زدند، رختهاي چرك همسرم كنار پيراهنهاي

پر از لكه فرزندانم به چهره هايي متبسم شبيه بودند! ماهي تابه را در

آوردم دو پياز درشت را براي تهيه پياز داغ خرد كردم. اشك شوق (!) از

چمشهايم جاري شد و بي اختيار خواندم: من چه سبزم امروز.....

 

و اين تكيه كلامم در اين روز باشكوه شد! با خودم گفتم چطور از ميان همه

شعرها، اين شعر به زبانم آمد؟حتما حكمتي دارد و اين شادي صبحگاهي، بي

دليل نيست و امروز را نوع ديگري به پايان خواهم برد. انبوه لباسها را

شستم و خماندم: من چه سبزم امروز....

 

رفتم، شستم، دويدم و كار كردم و همچنان خواندم: من چه سبزم امروز....!

 

آري، بيهوده نبود امروز از ميان همه شعرها، خواندن دوباره خواندن اين

شعر به من الهام شده بود.

 

 

 

عصر كه همسر مهربانم به خانه آمد، براي اولين بار در عمرش خريد كرده

بود. گفت: يكي از همكاران مي خواست به ميدان ميوه و تره بار برود و مواد

لازم براي درست كردن ترشي را مطابق صورتي كه خانم و مادر خانمش داده بودند

تهيه كند و بعد به خانه مادر خانمش كه دو تا كوچه بالاتر از ماست بيايد.

در نتيجه با هم رفتيم و بعد هم مرا به خانه رساند.

 

همسر عزيزم يك گوني سبزي دنبال خود مي كشاند: 3 دسته جعفري ـ 3 دسته تره

ـ 1 دسته شنبليله ـ 1 دسته گشنيز و....

 

دانستم كه هيچ شعري بي حكمت به ذهن آدم نمي آيد...!

 

 

 

 

 

صفورا نيري

يادداشت هاي روزانه يك خانم خانه دار

برگرفته از: نيري، صفورا، ماهنامه گل آقا، سال هفتم، شماره پنجم

 

نامهاي مستعار:‌ص.ن. آهنربا، ص.ص. سبزبانو

محل تولد: تهران

تاريخ تولد: 1324

 

 

 

نظر فراموش نکنید.............................................

 

 

پیرو مطلب قبلی و نگرش سیاسی هنری رییس جمهور

پیرو مطلب قبلی و نگرش سیاسی هنری رییس جمهور

 

زمانیکه رییس جمهور فیلم آدم برفی را که زمانی توقیف بود

 

اثر ارزشمند می خواند. واقعا جای  تعجب دارد.

 

 

مطلب زیر از صفحه آخر روزنامه ارزشمند  اعتماد است.

 

که اثباتی بر ادعای این جانب در مطلب قبل است.

 

 

رئيس جمهور گفت؛ «براي ساخت شهرکي با امکانات کامل براي فيلمسازان آمادگي

 داريم و در بودجه بندي سال 88 رقمي را به اين کار اختصاص خواهيم داد.» به گزارش

 فارس محمود احمدي نژاد در حاشيه بازديد از لوکيشن مجموعه تلويزيوني مختارنامه

 واقع در احمد آباد مستوفي گفت؛ «پيشنهاد دوستان اين بود که ما شهرک مجزايي

داشته باشيم با تدارکات کامل که اينقدر مسافرت براي ساخت فيلم ها و سريال ها

صورت نگيرد و مطالعاتي هم در اين زمينه شده است و ما آماده هستيم در بودجه

سال 88 رقم درست و حسابي را بگذاريم تا جايي براي هنرمندان و کساني که مي

 خواهند خدمت کنند قرار بگيرد.» رئيس جمهور در بخش ديگري از حرف هايش هم

گفت؛ «ما بحثي با آقاي ضرغامي داشتيم که آن هم فراهم کردن امکانات و تجهيزات

 براي ساخت فيلم بود. کارهايي شده و تجهيزاتي هست اما ما اگر بخواهيم در عرصه

 جهاني وارد شويم و با توجه به نياز زمان دل ها را تغذيه کنيم چون فرهنگ چيزي

نيست که در آن انقطاع باشد روح انسان و تمايلات آن تعطيل بردار نيست و بايد به

جايي برسيم که اگر با ساختن فيلم تاريخي خواستند عقبه يا آينده ما را مخدوش

کنند به سرعت عکس العمل نشان دهيم.» او درباره مجموعه داوود ميرباقري هم

صحبت کرد؛ «آنقدر که من با تاريخ آشنا هستم و آنقدر که آقاي ميرباقري کارگردان اثر

 درباره آن توضيح دادند به فضل الهي يکي از بهترين کارهاي تاريخي خواهد بود.

برخلاف خيلي ها که کار تاريخي را ارزشمند نمي دانند و کارهاي زودگذر و هيجاني را

 تبليغ مي کنند تاثير رويي کارهاي فرهنگي بسيار عميق است. قيام مختار يک تتمه

بر حوادثي است که از جمل آغاز و در کربلا به اوج خويش و با قيام مختار پايان يافت،

نه اينکه پايان يافت بلکه آن پيامي را که به تاريخ مي داد تکميل شد و شايد اگر قيام

مختار نبود هيچ عاملي در تاريخ نمي توانست دل هاي بشريت را از حوادث گذشته

آرام کند.» احمدي نژاد در پايان حرف هايش از مجموعه «امام علي»(ع) و «آدم برفي»

 نيز به عنوان کارهاي شاخص و ماندگار ميرباقري نام برد؛ «از آقاي ميرباقري تشکر مي کنم که مرحله هاي جديدي را براي فيلمسازان ما باز کرده اند و حصارها را

شکستند و فصل نويني را در کشور آغاز کردند و در سريال امام علي (ع) گوشه هايي

 از تاريخ را به تصوير کشيدند. هرچند همه حرف ها را در کارها نمي شود زد اما با

تمام محدوديت ها کار ارزشمندي بود. همچنين کار آدم برفي نيز همين طور بود.»

 

 

 

به نظر می رسد تا پایان خرداد ماه بایستی منتظر حرکات دیگری نیز از سوی

 

دولت باشیم نظیر رفع توقیف فیلم به رنگ ارغوان ابراهیم حاتمی کیا و امثال اینها.

 

از مشکلات اصلی بر سر اینگونه کارهای دولت یکی پا گذاشتن بر روی برخی اصول

 

حزبی و دیگری عدم تمایل هنرمندان به جناح سیاسی دولت است.  

 

 

نظر فراموش نکنید..................

اخراجی ها را نبینید

دلایلی بر ندیدن اخراجی های 2

 

بخوانید و نظر فراموش نکنید.

 

اخراجی های 2فیلمی که از اوایل شهریور شروع به فیلمبرداری شده برای من

تا کنون یکی از جالب ترین فیلمها بوده .حضور40 بازیگر اصلی اولین اتفاق

جالب بود.اما در این جا مطلب بر اساس تئوری توطئه که ما ایرانیان علاقه

زیادی به آن داریم نوشتم این مطلب صرفا پیش بینی در خصوص اخراجی های

2است.

 

پخش سریال 4 قسمتی اخراجی ها به همراه پشت صحنه های آن و به طور کامل(در

صورتیکه فراموش نکنید در پخش فیلم به نام پدر از تلویزیون گفتگوی

کامبیز دیرباز و گلشیفته فراهانی گرفتار تیغ سانسور شد)حضور

عجیب غریب وزیرمحترم فرهنگ و ارشادکه در این سه سال بیش از اینکه وزیر

فرهنگ باشند وزیر ارشاد بوده اند جالب است.و در حالیکه فیلمهای

فرهنگی تری در حال تولید هستند.صمیمیت وزیر ارشاد با مسعود دهنمکی

هم واقعا جای سوال داشت؟؟؟

نکته ی جالبتر اینکه جناب آقای وزیر هنگام ساخت فیلم وقتی همه خوابیم

استاد بیضایی به یاد سینما نبودند و این نگرش جدید همزمان با نگرش

به یکباره ی رییس جمهور به سینما شکل گرفت که از نشانه های آن حضور

بی سابقه مشاوران ایشان درپشت صحنه اخراجی های 2 می باشد.

کافیست حالا کمی مطالب را به هم نزدیک کنیم.

جلسه رییس جمهور با کارگردانان پخش سریال کامل اخراجی ها

نزدیکی جناحی صدا و سیما با رییس جمهور حضور وزیر و مشاوران در

پشت صحنه اخراجی ها نزدیکی جشنواره فجر تاثیر مستقیم وزیر بر بنیاد

فارابی و پیرو آن جشنواره فجر اکران نوروزی اخراجی ها در فاصله سه ماه

مانده به انتخابات ریاست جمهوری گمانه زنی ها را به وجود می آوردکه ما

با یک بانیه ی سیاسی غیر محسوس ولی تاثیر گذار روبرو خواهیم بود.

و این اطمینان را به شما می دهم که سی دی های شرکتی این فیلم قبل از

انتخابات وارد بازار می شود. تا این اثر گذاری عمومیت پیدا کند.

برای همین از تمامی کسانیکه این مطلب را خواندند تقاضا دارم تا از بها

دادن به این فیلم خودداری کنند.

برای رفتن به سینما هم عجله نکنید چون گفتم خیلی طول نخواهد کشید که به

بازار ارائه بشود.شاید بفرمایید که به خاطر زنده ماندن سینما ما باید

به سینما برویم اشتباه می کنید فروش این فیلم به سینما بازنمی گردد بلکه

دلیلی می شود تا فیلمهای فرهنگی کمتر ساخته شود.

اکبر عبدی می گفت دستمزد ما را ذره ذره دادند و برای این فیلم جدید

دستمزدها کاهش پیدا کرده است.

اگر فکر می کنید کلاغ پر و مهمان و زنها فرشته اند به درد این سینما

می خورند اخراجی ها هم می خورند.

و اگر خیال می کنید فیلم فیلم خوبی است سخت در اشتباه هستید.

1)اتفاق عجیب غریب دزدیدن هواپیما و به صورت اتفاقی بردن به اردوگاه

اخراجی ها

2)حضور 40بازیگر اصلی فرصت شخصیت پردازی را از اساتید سینما هم می گیرد.

3)جایگزینی فرهاد کاوازاکی با مجید سوزوکی (چقدر مسخره است)

4)نبود پیمان قاسم خانی(که به حقیقت بار شوخی های اخراجی های 1 رابدوش

می کشید)

5)ترتیب دادن یک مسابقه فوتبال بین اسراونگهبانان تا بتواند از چهره های

ورزشی سرشناس نظیر علی پروین و امیر قلعه نویی استفاده کنند.این ایده

هنگام فیلمبرداری فیلم به ذهن کارگردان رسیده است.

شما بگویید فیلمی که فیلمنامه اش به این راحتی تغییر می کند. چه می شود.

 

 

دهنمکی در مصاحبه ای گفته من در دهه 60 اسلحه در دست داشته ام

دردهه 70قلم و در دهه 80 دوربین فراموش نکنید که در دهه 70 تند ترین

انتقادات را بر ابراهیم حاتمی کیا وارد می کرد و در دهه 80 از دوستانی

بود که باعث پایین اوردن مارمولک از پرده سینما ها شد.

رفتارش را هم که در جشنواره فجر فراموش نکرده ایم که با ایجاد حاشیه یک

ماهه اکران موفق فیلمش را رغم زد.که حتی کار سینمابه مجلس نیز کشیده

شد. به هر حال باید مراقب باشیم تا این بار در دامی که رنگ سیاسی هم

دارد نیفتیم. اگر یک موقع دیدید در جشنواره فیلم فجر استاد بیضایی

جایزه نبرد و دهنمکی برد تعجب نکنید.

 

 

 

ممکن است بگویید که این ها چرنده ولی به شما قول می دهم این همه دلایل

اتفاقی نبوده است.

 

نظر فراموش نکنید..............