ویژه حاتمی (3)
سال های غربت


این آخرین مطلبی است که به یا د علی حاتمی می گذارم.
این مطلب نوشته ای بسیار زیبا از مازیار میری به یاد علی حاتمی است.
اگر عاشق حاتمی اگر عاشق مجید ظروفچی هستید از دست ندهید و نظر فراموش نکنید.
سال های غربت
سالهای شصت،شصت و یک،من یازده ساله مجبور شدم به همراه خانواده سفری را
شروع کنم که نه می دانستم مقصد کجاست و نه آنکه چقدر طول می کشد.
فقط می دانم در اولین کشوری که قرار بود چند روز در آن بمانیم شش سال
گرفتارشدیم.
سال دوم خانه ای اجاره کردیم که مبله بود و یک ویدئو t7 داشت که نوارهای
بتامکس می خوردو صاحبخانه هم کلی به خاطرش به ما فخر می فروخت.
یه روزی که داشتم خودمو و اطرافمو کشف می کردم به یک مغازه رسیدم که
فیلم اجاره می داد. کلی داخلش گشت زدم وقتی صاحب مغازه فهمید ایرانی ام
بهم گفت یه فیلم ایرانی دارم که به همراه چند فیلم آمریکایی از یک مهاجر
ایرانی خریده بود .وقتی فیلم را بهم نشان داد با روش با خط بد نوشته بود
حاتمی. نمی دانم چه بود سریع اجاره کردم. سوته دلان بود.سال ها آن فیلم
پیش من ماند .
با مجید ظروفچی بزرگ شدم.با حبیب آقا عشق را یاد گرفتمو جدا باسوته دلان
اولین بار عاشق شدم.
آن هم دختر همسایمان که اسمش فیلز بود.
من فقط 14سالم بود.او13 سال. ولی عاشقش شده بودم نمی دانم چه بودولی مثل
مجید ظروفچی که ختم اقدس اقدس گرفته بود برایش نامه نوشتم .فکر کن غربت،
عاشقی،اما شده بود.یک روز که کسی خانه ما نبود گفت می خواهد بیاید پیشم.
خوشحال بودم و سرازپا نمی شناختم دو نفری ساختمان را پاییدم هیچکس نبود.
خلوتمان شکل گرفت ولی نه سن مان به روشنفکرها می خورد که سیگار بکشیم
حرف سیاسی بزنیم نه به .....
بگذریم دختر از من خواست با هم فیلم ببینیم ومن هیچ فیلمی به غیر از
سوته دلان نداشتم و برای بار2561ام اون را دوباره پلی کردم و با
پدر سوختگی مطلق هر چی دلم می خواست بهش بگم از زبان مجید ظروفچی و
حبیب آقا واقدس ترجمه کردم واون روز عشق شکل گرفت و یادم نیست شاید 2562
بار قربان صدقه حاتمی و وثوقی و مشایخی رفتم.
و سال ها گذشت و من به ایران آمدم اما اینبار یک ویدئو سوپار داشتم با
یک تلویزیون 14اینچ که من شبها به اتاقم می بردمکه تا صبح فیلم ببینم.
اما اون شب گوینده اخبار گفت حال علی حاتمی خوب نیست و پشت صحنه فیلم
تختی را پخش کرد و یه صحنه غم انگیز که آقای انتظامی برای حاتمی
دعامی کرد. اون شب بازم ویدئو را به اتاقم بردم و سوته دلان را گذاشتم
و تا صبح گریه کردم واز خدا خواستم که تورو به بزرگیت تورو به کرامتت
به خاطر حال خوب آن سالها ی خوب حالش را خوب کن.
من باهاش اولین عشق را تجربه کردم با هاش فقر را چشیده بودم دربه دری را
تجربه کردم وتنها یارمن در آن سالها بود.
نمی دونم چه قدر گریه کردم که خوابم برد ولی این ساعت لعنتی به 8 صبح رسید
مادرم در اتاقم را باز کرد و گفت حاتمی رفت و اون ویدئو لعنتی که هنوز
این عادت لعنتی را ترک نکرده که و وقتی فیلم تمام می شه بر می گرده و
از سر شروع می کنه داشت صحنه ای را نشان می داد که مجید ظروفچی به
حبیب آقا داره میگه((یه نامسلمانی نیست من را ببره امامزاده داوود
حالم را خوب کنه )) و من به جای تالار وحدت رفتم امامزاده داوود و از
خدا گله کردم که چرا دعام بر آورده نشد و حالا بعد از سالها دلم می خواد
یه مسلمانی پیدا بشه حال منو خوب کنه...
یادش بخیر.........
شرق آذر ۸۴