همه ی مشق های ننوشته

 

 

پسر شجاع

 

به یاد خانم کوچولو،خرس مهربان و شیپورچی

همه آن مشق های ننوشته

 

بچه که بودیم،خیلی چیزها برایمان مهم نبود.به خیلی چیزها توجه نمی کردیم

و فقط لذتش را می بردیم.ساده ترین چیزها می توانست تمام زندگی مان شود.

تمام دنیایمان.ممکن بود همراه پسر شجاع با خانم کوچولو قهر کنیم و یا همراه

خرس مهربان،حال شیپورچی را بگیریم.اصلا هم برایمان عجیب نبود که خودمان

را در دنیای رنگی باخطوط ساده و نقاشی تصور کنیم.

وقتی آن سورتمه ی پرنده با اسب بالدار سفیدش و دنباله ای ازستاره های

درخشان شروع به حرکت می کرد و صورت پسر شجاع و خانم کوچولو که با هم حرف

می زدند تمام تصویر را پرمی کرد و بعد چرخیدن آن ها در دایره های نورانی

و تصویروحشت زده ی روباه کوچولو می آمد که به دکل چوبی قایق چنگ زده بود

دیگر هیچ چیز از دنیا نمی خواستیم.یک کاسه پر از پفک نمکی نارنجی و دیدن

پسر شجاع که می رفت تا گیاه کوهی برای درمان خانم کوچولو بیاورد همه ی

دنیایمان می شد و باز همان قسمت های تکراری دوست داشتنی اصلا هم مهم نبود.

که چرا سکنه ی این دهکده این قدر کم تعدادند و چرا آن قدر پدر مادر مجرد

در داستان زیاد است.هیچ سوال نمی کردیم که مادر پسر شجاع کجاست؟

برایمان طبیعی بود که آن آقای سگ آبی را که شبیه خشکبار فروش محلمه مان

بود پدر پسر شجاع بنامیم.

پسر شجاع که شروع می شد من هم وارد دنیای رنگی او می شدم.با همان پیژامه

و دمپایی و همان پیراهنآستین کوتاه چهارخانه.

الان که به عکس های این برنامه نگاه می کنم،یاد مشق های ننوشته ام

می افتم و عددنویسی با حروف و غروب های قرمز و نارنجی.آن موقع ها

و پاییزهایی که اذان وسط برنامه کودک می افتاد.یاد تیرکمانی که پشت

گلدان قایم کرده بودم و یاد خانم کوچولو که دوستش داشتم وشبیه یکی از

دختر های فامیل های دورمان بود که بعد ها شبیه بلفی در کارتون بلفی و

لی لی بیت شد.

یادایستادن های سرکوچه وجمله ای که می گفتیمٍ(من برم خونه پسر شجاع داره)